سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
 تعداد کل بازدید : 9057

  بازدید امروز : 0

  بازدید دیروز : 2

سربازی ، بودن یا نبودن

 
خداوند سبحان، مال را به کسانی که دوست یادشمن دارد می بخشد؛ ولی دانش را جز به کسی که دوست دارد نمی بخشد [امام علی علیه السلام]
 
نویسنده: یک سرباز ::: یکشنبه 85/8/7::: ساعت 8:31 عصر

شب قبل با خیال راحت همه فیلمها رو حتی تا ساعت 11 شب نگاه کردیم . نگهبانهای بیرون مواظب بودن تا کسی از رسمیها نیاد و بیچاره شیم. . تا یه نفر توی میدون دیده می شد نگهبان بیرون بلند داد می زد ایییییییسسسسستتتتتت ! کییییسسستتتیییی؟! نگهبان های داخل هم به ما اطلاع می دادن و همه چیز به حالت تعلیق در میومد و صدای نفس کشیدن بچه ها رو هم نمی شنیدی. اون لحظه که بچه ها با عجله می رفتن سر تخت خودشون خنده دار ترین حادثه دوران آموزشی بود . چند نفر تصادف می کردن اون یکی اشتباهی می رفت توی تخت یکی دیگه و حاضر نبود بره سر جاش چون وقتی باقی نمونده بود. هر شب یکی دوتا از این آماده باشهای خودمونی داشتیم.یادش بخیر بعد از اینکه خطر رفع می شد دوبار TV روشن می شد و تختهای جلوی تلویزیون اینقدر شلوغ می شد که صدای آهنهاش در میومد : جیر جیر! یادمه یکی از تختها سر همین قضیه شکست . یه پتو هم می کشیدن سر تلویزیون تا جلوی نور تلویزیون گرفته بشه و پخش نشه . چند نفر هم با عجله پنجره های اطراف تلویزیون رو روزنامه می گرفتن (آخه پوشیدن پنجره ها توی آموزشی ممنوعه و مجبور بودیم بعد از هر بار آژیر قرمز بکنیم و بعد از آژِر سفید دوبره بچسبونیم تا نور TV  از اتاق افسر شب دیده نشه.

من که ارشد آمار گروهان بودم ، مشغول نوشتن دفتر گردانمون بودم که لیست اصلی بود و می رفت تهران.امشب سرگرد پ. اومد توی آسایشگاه و توی یه جو صمیمی با بچه ها خوش و بش کرد.هرکدومشون راجع به تقسیمات بعد از آموزشی یه چیزی می گن .

الان ساعت 10:30 صبحه و ما ساعت 13 تا 19 مرخصی توشهری داریم.اصلا حوصله بیرون رفتن ندارم اما از بس آدم کچل و آشخور با لباس خاکی دیدم یک کمی انسانم آرزوست. گفتم برم بیرون هم کرمانشاه رو ببینم هم یک کمی آدم ببینم دلم وا شه.بدشانسی اینجا بود که جمعه بود و شهر هم خلوت!!!

2روزه که اسلحه ها رو تحویل گرفتیم کلاشینکوف های رومانیایی که خیلی هم خوش دست هستن. من هم الان قصد دارم باز و بست اسلحه رو تمرین کنم. ساعت 13 با مهدی و فرزام (صنایع و مکانیک) رفتیم سمت شهر کرایه نفری 250 تومن بود که ازمون 300 گرفت لامروّت.توی اتوبوس بچه های خوزستان کلی آواز خوندن.

بعد از کمی گشت و گذار و خرید وسایل ضروری ( دارو و کنسرو باز کن و دستمال کاغذی و میوه) با خودم گفتم از هر چه بگذریم صدای دوست خوشتر است... بچه ها رو فرستادم دنبال نخود سیاه ، بچه ها هم که می دونستن دردم چیه فقط گفتن سلام برسون و هیچ ...رفتم مخابرات و یه دل سیر باهاش حرف زدم.

 

14 آبان شنبه یازدهمین روز آموزش

امروز صبح 2ساعت اول کلاس سیاسی داشتیم با سرگرد م. با اینکه سرگرد یه طرفه می رفت اما در کل مفید بود و جالب اینجا بود که می تونستیم حرفای دلمون رو بدون ترس بازگو کنیم .

بارون می باره و با کلی مسخره بازی مثل همیشه رفتیم حسینیه آخه این کلاس گردانی بود ( کلاسهای گردانی توی حسینیه و کلاس های گروهانی توی کلاسها برگزار می شد) دو ساعت بعد اسلحه شناسی داشتیم .جانشین فرمانده گروهان آقای شاهعلی با زبون بی زبونی گفت که اگه بچه های خوبی باشیم و شلوغ نکنیم شاید اجازه بده بعد ازظهر بازی پرسپولیس ( شیره ) با استقلال ( سوراخ ) رو ببینیم. بعد از ناهار به خط شدیم و شاه علی در یک نقشه از پیش تعین شده برنامه ای چید که بتونیم به آرزومون برسیم .پرسید :"کیا دوست ندارن بازی رو ببینن ؟" یه 20 نفری دست بلند کردن بعد که هم قرار شد همه بریم توی آسایشگاه و روی تختهای طبقه بالا بشینیم ( هر تخت 3 نفر ) با اسلحه!!!.

به اون 20 نفر هم گفت توی سالن بشینن و با اسلحه تمرین باز و بست کنن و سر و صدا راه بندازن تا صدای TV  بیرون نره . قرار شد که هر وقت اعلام شد TV  خاموش بشه و مشغول تمرین بشیم تا کسی شک نکنه ( قرار بود بیان از فرماندهی بازرسی ) از بد معرکه 4تا 5 بار اومدن سرکشی و کلی وقتمون رو گرفتن!!! آخر بازی هم حالمون ، حمام شد چون پرسپولیس یک هیچ باخت .بعد هم یواشکی و خرکی مثل همیشه به سمت میدون حرکت کردیم برای شامگاه . اما توی قدمرو بین استقلالیها و پرسپولیسیها از جمله خودم کرکری سختی در جریان بود .

داشتیم می رفتیم سمت جایگاه که با کمال تعجب دیدیم شامگاه تموم شده و جناب سروان ج. فرمانده گروهان بهمون عقب گرد دادو ما هم برگشتیم.

کلی بهمون برخورد که چرا بدون گروهان یکم شروع کردن؟!!.و اونروز درس خوبی گرفتیم که شامگاه نظام مثل اتوبوس دانشگاه نیست که منتظرمون بمونه!!!

توی دفترم این رو نوشتم که :

 

روزگاریست که منتظر آمدنت هستم

اما ! عزیزم ! با من بگو ...

در روزگار آمدنت من نیز هستم ؟!!  ...

 


 

لیست کل یادداشت های این وبلاگ

 
 
 
 

موضوعات وبلاگ

 

درباره خودم

 

حضور و غیاب

 

بایگانی

 

اشتراک